تبليغاتX
من از اين دلهره ها دلتنگم ... وای مردم به چه کس بايد گفت دل تنها تنهاست ... آنکس که دوستش داريم هر گونه حقی بر ما دارد حتی اينکه ديگر دوستمان نداشته باشد
تقدیم با عشق

تو مرا می فهمی 

من تو را می خواهم

 وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

...

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه هر روز تو عاشق باشی....

عاشق آنكه تو را می خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها می گردد...

 و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد




لينک ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/12ساعت 8:59 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

 
می نشینم زیر درخت مدرسه
روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم
خزان
خ: خدایا
ز: زندگیمو
ا: ازم
ن: نگیر
اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن پیدا نمی کنند
اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند
دوست داشتن تو را فریاد می زند
آرام با دستهایم اشک را بر می دارم
و آن را در آغوشم می فشارم
چشمهایم را می بندم
روز های بد و خوب در ذهنم طلاقی پیدا می کند
حرفهایی که هیچگاه به حقیقت نپیوست
آرزوهایی که محال بود
و شبهایی که بعد از تو بر سر سجاده عشق می نشستم و هزاران قطره مثل همین قطره اشک
که در آغوشم هست از چشمانم سرازیر می شد.
آری...
من تمام این مدت را با یاد تو زیر درخت مدرسه می گذراندم
که ناگهان خود را در دفتر مدرسه یافتم
دستهایم را باز کردم تا آن قطره اشک را نشان دهم
که ثابت کنم عاشقم و بی جا زیر درخت ننشستم که ناگهان
به جای قطره اشک خودکار را در آغوشم یافتم
و همزمان مدیر مدرسه فریاد زد:
تعهد نامه را امضاء کن



لينک ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 2:25 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

 

برای تو می نويسم. برای تو كه با طوفانی آمدی و ... با آنكه شبهای طوفانی ام زياد بودند و لی آنشب طوفان برايم چيز ديگری بود...

طوفان زير و رويم كرد. مرا شست پاكم كرد. بعد از مدتها سبك شدم احساس پرواز ميكردم. احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن

قشنگ بود... نميدانی چه حس قشنگيست با بالهايی كه مال خودت نيست پرواز كنی بپری بالا بروی تا ابرها ستاره ها و...به آن روزها فكر ميكردم

حالا ديگر تمام دنيا برای من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشد. تو بال پرواز من بودی و من با تو پريدن را تجربه كردم چه شبهای قشنگی بود...

ولی چقدر كوتاه بود. برای اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود. طوفان شد بارانی شدم. اما نبودی ... جاۍ خاليت را حس ميكردم

به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله ای را كه بارها بر زبان ميراندی:گاهی از انتظار خسته ميشوم اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام

ميخواهم بروم. كجا؟! نميدانم. شايد همان جاده بی انتهايی كه هميشه بر سر رفتن در آن با هم دعوا داشتيم جاده ای كه مقصدی ندارد

فقط می روی... می روی... می روی...رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است ميدانی چرا؟ چون اميد داری شايد در انتهای آن جاده نامعلوم انتظارت به پايان برسد

صدايت سرد است دستانت سردتر و من يخ بسته ام می خواهم با تو گرم شوم آب شوم

كاش ميدانستی چقدر دلم برايت تنگ است




لينک ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1386/12/01ساعت 3:8 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

قلب من قفس کوچکی است

و عشق تو آن پرنده با وفا

که اگر چه در اوج پرواز می کند

اما هیچگاه قفس کوچکش را از یاد نمی برد

http://justkhodam.persiangig.ir/val2003_71.JPG

 

روز عشاق مبارک...




لينک ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24ساعت 11:47 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

 باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
 
نسیم بوی تو در مشامم پیچید و چشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت و دستان گرمت
 
 درهای جدایی را درهم کوبید و صد واژه  پر مهر
 
از لبانت جاری شد

تو مثل هیچ کس مهربان بودی

تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی

من و تو باز هم دستانمان در دست هم بود

و باز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
 
را می پیمودیم و مثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
 
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
 
همیشه در کنار هم باشیم

و تو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی

و مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
 
و یار همیشگی من باشی
 
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد

تا من بیشتر از تو
تو را ببینم



لينک ثابت نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 11:20 AM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..


نشسته بود روی زمين و داشت يه تيكه هايی رو از روی زمين جمع می كرد.

بهش گفتم: كمک نمی خوای؟ گفت:نه.
گفتم: خسته می شی بذارخوب كمكت كنم .
گفت: نه خودم جمع می كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چی هست؟بد جوری شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معنی داری كرد و گفت:قلبم.!! اين تيكه های قلب منه كه شكسته.
 خودم بايد جمعش كنم
بعدش گفت : می دونی چيه رفيق؟آدمای اين دوره زمونه دل داری بلد نيستن.
وقتی می خوای يه دل پاک و بی ريا رو به دستشون بسپری هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و می شكوننش......

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داری خوب بلده
آخه می دونی اون خودش گفته كه قلبهای شكسته رو خيلی دوست داره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.
تيكه های شكسته قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توی اين
فكر كه چرا ما آدما دل دای بلد نيستيم موندم...
دلم می خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو سپردی دست هر كسی؟
انگاری فهميد تو دلم چی گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به
دست هر كسی نسپردم اون برای من هر كسی نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا...................



لينک ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/04ساعت 10:32 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

عالم همه محو گل رخسار حسين(ع) است

 ذرات در عجب از کار حسين(ع) است

دانی که چرا خانه حق گشته سيه پوش

زيرا که خدا نيز عزادار حسين(ع) است

دانی که چرا آب فرات هست گل آلود

شرمنده ز لعل لب عطشان حسين(ع) است

دانی که چرا چوب شود قسمت آتش

 بی حرمتيش با لب و دندان حسين(ع) است

دانی که چرا چشم خدا داده بشر را

چون ذات خدا عاشق چشمان حسين(ع) است

یاحسین




لينک ثابت نوشته شده در جمعه 1386/10/28ساعت 1:51 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..


 




لينک ثابت نوشته شده در جمعه 1386/10/28ساعت 1:40 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید 
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید



لينک ثابت نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت 2:51 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

باز در کلبه  تنهایی خویش 

                         عکس روی تو مرا ابری کرد

                     عکس تو خنده به لب داشت ولی

                         اشک چشمان مرا جاری کرد




لينک ثابت نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت 2:47 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

 
 
می خواهم امشب از ماه قول بگيرم كه هر وقت دلم برايت تنگ شد
 
در دايره حضورش تو را به من نشان دهد
 
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم
 
هر وقت دلم هوای تو را كرد
 
عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت كنند
 
می خواهم امشب با دريای خاطره ها قرار بگذارم
 
كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند قايق احساس مرا بشكنند
 
دست اميد و آرزوی تو مرا نجات دهد
 
می خواهم امشب با تمام قلب هايی كه احساس مرا می فهمند و می شنوند
 
پيمان ببندم كه هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنيدند
 
عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند....



لينک ثابت نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 6:50 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

 
در هياهوی زمان
در دل ساکت شب
بی رمق خسته و سرد
من به دنبال خودم می گردم!
کی شدم گمشده در وادی غم؟
من که بودم...
کيستم...
چه کسی خواهم شد؟
قاصدی بی مقصد
 
آه...
ای رفته ز ياد
مشتی از خاک زمين
من گمشده ام
چه کسی خواهد يافت؟
من سرگردان را...
من پاييزی را...
 
گم شدم در تنهايی
وسعتی تو خالی
باد برده است مرا
يا که يک خواب عميق؟
من چه اندازه زياد
پوچ و خالی شده ام!
عشق از ياد دلم رفته چه زود
 
هيس... ساکت... انگار...
که صدايی خبر از آمدنم می دهد
اين صدای قدم خسته توست؟
يا نوای قدم رسته من؟
آنچه از من شده دور
به تنم می آيد
من به من می رسم انگار دگر
شايد اين بار شکوفا شوم
 
هيس... ساکت... انگار...!
 



لينک ثابت نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 6:32 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

نمیدانم

اکنون چگونه باید باشم

آن زمان که خود بودم سردی نگاهت را گرم دیدم

خزان صورتکها

بهار گرم دستت

کدام را باور کنم

اشک روی گونه

التماس نگاه!!!

جای باور ندارد

همه را باور کردم..




لينک ثابت نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 6:9 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..


دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

 موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

  آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد




لينک ثابت نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 10:20 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

بگذار
باران بيايد
و تو بيايی و بمانی
تا تمام خاطره را
زير باران
تا يک نگاه عميق
تا يک تبسم عاشقانه
تا لبخند
تا بوسه
تا يک آغوش گرم
و تا يک نفسی دوباره
پيش ببريم 



لينک ثابت نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 10:1 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

تمام امشب را
مثل هر شب
به تو فكر خواهم كرد
ميان سكوت كوچه ها
و پاييزی كه بر زمين نشسته
و به تصوير تو
خيره خواهم شد
و آرام آرام
چكه خواهم كرد
روی همه خاطراتم



لينک ثابت نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 9:54 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

آه بس است تا به كی مرا با غرورت عذاب خواهی داد.
محبوب مغرورم : دنيا فانی است زيبايی ها چون بهار خواهند گذشت از روزی كه عشقم را نسبت به تو ابراز كردم در نگاه هايت بارقه ای از تكبر و خودخواهی درخشيدن گرفت.
می پنداشتم مرور زمان اين بارقه را محو خواهد كرد اما بر خلاف آرزويم بيشتر شد.
آيا ديده ای باد خزانی غنچه های زيبا را چطور به يغما ميبرد و هيچ توجه داشته ای كه سياهی شب بر روشنايی روز چيره می شود.
در آرزوی روزی باش كه غرورت گل عشقمان را پژمرده سازد و جز گلبرگ های خشكيده چيزی باقی نماند.
از آه های دلخراش و سوزانم بترس كه مبادا فرشته عشق ترحم كرده و آه من تخت غرورت را ويران سازد.
تو كه چنين آرزو داشتی چرا عاشقم كردی و مغرورانه دستم را از دامنت رها كردی.
برو محبوب مغرورم...........



لينک ثابت نوشته شده در شنبه 1386/09/10ساعت 7:5 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

 
نامی نداشت. نامش تنها انسان بود و تنها دارايی اش تنهايی
گفت: تنهايی ام را به بهای عشق می فروشم کيست که از من قدری تنهايی بخرد؟
هيچ کس پاسخ نداد
گفت:تنهايی ام پر از رمز و راز است رمز هايی از بهشت راز هايی از خدا با من
 گفت و گو کنيد تا از حيرت برايتان بگويم
هيچ کس با او گفت و گو نکرد
و او ميان اين همه تن  تنها فانوس کوچکش برداشت و به غارش رفت غاری در حوالی دل   می دانست آنجا هميشه کسی هست کسی که تنهايی می خرد و عشق می بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کرديم و نمی دانيم که چه مدت آنجا بود
سيصد سال و نه سال بر آن افزون؟ يا نه کمی بيش و کمی کم.. او به غارش رفت و ما      نمی دانيم چه کرد و چه گفت و چه شنيد و نمی دانيم آيا در غار خوابيده بود يا نه؟
اما از غار که بيرون آمد بيدار بود آنقدر بيدار که خواب آلودگی ما بر ملا شد چشم هايش دور خورشيد بود تابناک و روشن که ظلمت ما را می دريد
از غار که بيرون آمد هنوز همان بود با تنی نحيف و رنجور اما نمی دانم سنگينی اش را از کجا آورده بود که گمان می کرديم زمين تابش را نمی آورد و زير پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
از غار که بيرون آمد با شکوه بود شگفت و دشوار و دوست داشتنی اما ديگر سخن نگفت انگار لبانش را دوخته بودند انگار دريا دريا سکوت نوشيده بود
و اين بار ما بوديم که دنبالش می دويديم برای جرعه ای نور برای قطره ای حيرت و او بی آنکه چيزی بگويد می بخشيد بی آنکه چيزی بخواهد...



لينک ثابت نوشته شده در شنبه 1386/09/10ساعت 6:59 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم!
کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه هایم اشکبار است
آن نگاه غمگینم
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد لحظه ای برای من
کاش بودی و سرت را می گذاشتی روی پاهایم
دست می کشیدم لای موهایت
همانطور كه گفته بودی نوازش كن
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها من را چه شده
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی به رويا دیدمت
وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم
ت م ا م کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها
از این چشمهایی که بعد از رفتنت
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال آمدن داری نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم
چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
دستانم را می گشایم و به خیال آن ظهر تابستانی که در آغوش کشیدمت
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز نروی !
بودنت زندگی است ، باش برایم..



لينک ثابت نوشته شده در شنبه 1386/09/10ساعت 6:54 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..

ببين که می کشد دلم هميشه انتظار تو
و آه می کشم تو را ، خوشا دمی کنار تو
ببين چگونه لحظه ها سياه و سردو بی صدا
عبور می کنند و من هميشه بی قرار تو
شبی به خواب ديدمت. الهه سعادتم.
که من نشسته ام چه خوش به زير سايه سار تو
سروده ام دو شعر، شعری از بلور و نور
يکی در انتظار تو ، يکی به افتخار تو



لينک ثابت نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 10:3 PM
توسط ..:: عاشق همیشگی ::..