تبليغاتX
تقدیم با عشق






























تقدیم با عشق

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت

نوشته شده در 88/07/20ساعت 6:54 AM توسط الناز| |

ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...

هم از نسيم سراغت را گرفتم ،

هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق روييده بود .

حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند

نشاني ات را پرسيدم ...

اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،

كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم ،

فورا جوابم را خواهي داد.

راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين

دلتنگي ها !...

مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،

آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و صندلي

و ستاره بودم؟

هميشه فاصله ها باعث ميشوند تا بيشتر قدر همديگر را

بدانيم،

و بيشتر به دنبال هم بگرديم .

مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...

حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!

همه جا رد پايت بود ...

حتي موج صدايت به نرمي از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .

اما خودت نبودي ...

عزيزترينم ...

حالا با همين واژه هاي لال در كنار نام قشنگت

نشسته ام .

مرهمي نمي خواهم ... 

تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...

هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...

 

نوشته شده در 88/07/11ساعت 12:54 PM توسط الناز| |

شـايد اين صفحه همان پنجره رويايی است
...
كه من از شيشه شفاف لغات

روی زيبای تو را می بينم

گاه تابيدن مهتاب حضور و نسيمی كه معطر به تو و شادابی است

می خورد بر تن اين پنجره  رويايی


واژه ها می خوانند غزل مستی تو.....شعر بيتابی من

و گل هر كلمه رنگ عشقی دارد

كه در انديشه من

رنگ چشمان تو است


ای صدايت پر از آرامش روح

و دلت آينه پاك وجود

باورت هست كه من نغمه وصل تو بر لب دارم؟

و به ياد نامت همه شــب تا به سحر بيدارم؟؟؟؟

نوشته شده در 88/07/02ساعت 10:35 AM توسط الناز| |

حتی در آسمان تیره و ابری هم

می توان ستاره پیدا کرد

حتی از دریای خروشان وطوفانی هم

می شود ماهی گرفت

اگر آب نیست و آفتاب بی رمق است

میتوان حتی گل و درخت را در حافظه کاشت

و برگ و بارشان را به تماشا گذاشت 

تنها باید به چشمهایمان بیاموزیم

که زیباییها را جستجو کنند

به گوشهایمان یاد بدهیم

که زمزمه های مهربانی را بشنوند

به قلبهایمان هشدار دهیم

که جز برای محبت و عشق نتپند

نوشته شده در 88/06/26ساعت 11:19 AM توسط الناز| |

شبی مست میگذشتم از ویرانه ای

ناگهان چشم مستم خیره شد, بر خانه ای

نرم ترمک پیش رفتم تا کنار پنجره 

دیدم ای وای !چه صحنه  ویرانه ای

پدری کور و فلج افتاده اندر گوشه ای

کودکی ازسوز سرما میزند, آه و ناله ای

مادرک میسوزد همچونان, پروانه ای

دخترک مشغول عشق بازی با بیگانه ای

چون که مردک فارغ شد از عشق بازی

دست برجیبش بردو بشمرد اسکناس ,چند دانه ای

پس توبه کردم که دگر مست نروم بر ویرانه ای

تا نبینم دختری عصمت خود فروشد, بهر نان خانه ای
نوشته شده در 88/06/23ساعت 9:16 AM توسط الناز| |


Design By : Night Skin